روانی روانی...

خوشم نمیاد. این بنویسم

ولی بخدا مامان من روانیه

مامان من عقده آیه چته زن چته

فقط میتونی گه بزنی به اعصاب خودت و من و بقیه

دنبال جلب توجهی؟

چته اخه

دیوونم کردی میتونم ی گلوله تو سرم. خالی کنم الان از دستت

..

میگم ی روز پول بیاد دستم میرم

نمیتونم دیگه با خانواده زندگی کنم

آتیش میگیره همتون از دست من میخواین برین

انقد نرین تو مغزمون تا فرار نکنیم

دیدی نگفتم...

نگفتم و همش دارم فکر میکنم نکنه بقیه هم نگفتن بهش

میدونم نگفتن

و حس تنهایی سرویس‌ش کنه

نگرانشم

نمیدونم باید میگفتم یا نه

تنها امیدم برا برگشتش بی محلی کردنه که از اینجا ک تبریک نگفتم

بطور جدی شروع شد

با اون اکانت فیک همش چک میکنم یکی از این رفیقا یا فامیلای

بی معرفتش ی تبریک بزارن براش

ولی میدونم نمیزارن

تف تو روتون تو معرفتتون...

بگم نگم...

بین علما اختلاف افتاده

فردا تولد آقای رفته اس که کشید پایین و رید تو زندگی ما با رفتنش

قلبم میگه پیام بده تبریک بگو

مغزم میگه دهنتو ببند ولش کن بزا فک کنه داری فراموشش میکنی

اونم در حالیکه دیروز عصر تو خیابون از کنار هم رد شدیم😑

یه سری از دوستام با فحش دادن میگن ولش کن به همون دلیل بالا

یکی دوتا هم میگن حرف بزن بگد

بزا بدونه ک هنوز دوسش داری

الان من چه گوهی باید بخورم

انگار نه انگار داره میشه 8 ماه که رفته😐🤎

اثر معکوس...

چرا هر کار و دعا و وردی که از ناچاری میخونم که

عن اقا برگرده خودم هزار برابر قبلش بی قرار میشم

و دلم تنگ تر میشه

چرا اثر معکوس میزاره و حال خودم داره میگیره😐

...

دوستانی ک کامنت گذاشتین فازم خرابه بعد سر میزنم به وباتون

بیا آخرشم اومدن دنبالم سوارم کردن

خدااا😂

پرت و پلا نویسی...

از زندگی خستم

بخدا خستم

چیکار کنم آخه...

به شدت تنهام تنهام تنهام تا ته دنیا تنهام

غمگینم

حس بی خاصیتی دارم 26 سالمه گواهینامه گرفتم 8 ساله ولی 8 بار

نرفتم بیرون و اعتماد ب نفسشو ندارم

همه ی اطرافیانم شاغلم درسته با پارتی و من بیکارم

همش هم سرزنش میشم که تقصیر خودته با این رشته ای که خوندی

خودمم رشتم دوس نداشتم واسه فرار از خونه رفتم اون عنو خوندم

ولی ی فرار مقطعی بود 3 ساله تو خونم

و این داستان ادامه دارذ

تلاش کردم ازدواج کنم معشوق ده سالم ولم کرد

آدمی که باهاش حرف میزدم و با خودم تفاوتی نداشت فوت کرد

و از اون چیزی که بودم تنها تر شدم

ی آنلاین شاپ تخمی زدم هیچ پیشرفتی نمیکنه

فقط پسرفت و ضرر

با خانواده سازگاری ندارم دیگه

حتی ی جایی ندارم بشینم راحت گریه کنم

تنها میخوام برم بیرون راه برم باید 50 تا جا جواب بدم که

فقط میخوام یکم راه برم حالم خوب نیست ولم کنین

نمیخوام باهام بیاین

به زور بیام بیرون

بی هنر بی خاصیت و گیر افتاده تو یه دوره رکود و بی پولی

ک هر کی میبینم میگه برو فلان کش برد فلان کارو کن

نه نمیدونستم خوب شد گفتین بهم

پول ندارم لاشیا همتون نفستون از جای گرم بلند میشه

دلتنگی داره پارم میکنه

حس میکنم همه از دستم خسته شدن

دیشب با دوستم داشتم حرف میزدم ساعت و ده و خورده ای اف شد

صبی پیام داده دیشب خوابم برد

پیامش ک جواب دادم همونو سین کرد و دیگه جواب نداد

همه دوستام ازدواج کردن یا ی جایی دستشون بنده

دانشجویی شاغلی چیزی

هیشکی واسه من وقت نداره همشون فقط الکی ادا درمیارن

چرا خواهرم فوت کرد اخه

فقط با اون میتونستم حرف بزنم

ی کلمه هم که میگم حالم خوب نیست یا چیزی مامانم گارد میگیره

انگار دست خودمه

انگار من میخوام مثل اون بشم

میگه توذیگه بس کن

مگه دست خودمه

میگخ خدایا مگه من گناهی کردم که اینطوری بشه زندگیم

همش در حال شیون کردنه

همش در حال ناله کردنه

با بابایی که سر پیری یادش اومده خیانت کنه و من بیچاره باید متوجه شم

چه کنم

به کجا باید فرار کنم اخه

کجاااا

با یکی صمیمی شدم که پیامام یکی در میون جواب میده

هر وقت خودش دلش بخواد

یا خوابه یا نت نداره یا یادش رفته یا حوصله نداره

من یه بی خاصیتم که دارم میرم ته چاه

دلم میخواد برم پیش خواهرم و های های گریه کنم

ولی اونجا هم تاریکه لامپ نیس دور از شهره

معتادا جمع میشن

حتی نمیتونم بخوابم

چاس خواب ثابت نیست مث عشایرا هی باید از این اتاق

کوچ کنم به اون اتاق

و جایی نباشه ک حتی بکپم

و جایی که بالاخره ساکن شم

یا توهمی شدم یا واقعا چن هست

همش صداهای نشستن و بلند شدن بیدارم میکنه

همش میترسم

حس میکنم ی چیز تیره و تاریک نگام میکنه

میخواد بترسونتم

میترسم بخوابم

ترسو شدم

خوابم بهم ریخته تقریبا تا صب بیدارم و ترس نمیزاره بخوابم

نمیدونم چرا اینطوری شدم

داداشم سلطان دروغگویی شده و باید نگران اونک باشم که کج نره

و غیر قابل اعتماد با دوستم حرف میزدم گوشیش گذاشته بود

روضبط صدا و من نمیدونستم و اسم طرفی که رفته رو شنیده بود

و چن وقت بعد اسمشو به روم اورد و گفت که من نیروی گ.وز دارم

من انرژی فللنمم فرافکنی میکنم و

منم گرخیذم و سعی داشتم باور کنم

و متوجه شدم که صدامو ضبط کرده بوده

با مامانی ک میگه حالم بده دستم درد میکنه و متاسفانه باور نمیکنم

حتی میگه سرگیجه دارم بالا آوردم ولی باز دلم. نمیسوزه

و حس میکنم نصفشو الکی میگه و نقشه

دیروز که اون رفته رو دیدم بعد چن وقت اونم از دور

حتی بهم. نگاهم نکرد و زود رفت

لعنتی ده سال عمرم پات رفت

دارم میمیرم از بی قراری

بیا همین الان بابام زنگ زد که کجایی

حتما میخواد بیاد بگه بریم خونه

از در نگرانی وارد میشه که من مثلا بدم نیاد

ولی من می‌دونم که نگرانی نیست

فک میکنی مگه من الان کجام

متاسفم واستون

دلم میخواد بمیرم برم پیش خواهرم بخوابم واسه همیشه

البته اگه اونور زندگی ترسناک تری در انتظارم نباشه...

شانسو نگا...

یعنی حتی اینجا هم با آدم لج میکنه

چرا این پست یک دیقه پیش من نباید بره تو بروز شده ها با وجود

چرت بودن و بی محتوا بودنش ولی ی مشت ک.صشر بره تو بروز شده ها

که دلم میخواد اسید بریزم تو بروز شده ها

این اشغالا چیه پست میکنین

مالیدن هم حدی داره والا

کی بلدهههه...

کی بلده به من آموزش چگونه ل.اشی شویم بده؟

واقعا من نیار دارم ل.اشی بشم

دیگه احمق بودن و وفادار بودن بسه

فقط نمیدونم از کجا و چطور شروع کنم

وقتی بعد 9 سال یادش افتاده که زندگی منو خراب میکنه

و میگه برو خوشبخت شو

باید برم ل.اشی بشم حداقل کمتر بسوزم

8 ماهه که رفته و دقیقا عین 8 ماه رو دارم میسوزم

من واقعا تو زندگی قبلی فک کنم ی جا.کش جنا.یت کار قاتل بودم

که الان اینطوری واسه هجه چی دهنم سرویسه

چرا آخه

چرااااا

کدوم خری آخه کدوم احمقی این همه سال به پای کسی میشینه که

حتی کوچیکترین چیزا رو هم بهش توجه نمی‌کرد

تهش هم بگه برو

هر سری یادم میاد در واقع همش تو ذهنمه ن هر سری

همش اتیشیم همش عقده تو دلمه که جر بدم خودمو اونو همه رو

نمیتومممممم دیگه

این هجه گه زده به زندگیم بازم دلم واسش تنگ میشه

وایییی

آپدیت میکنیم...

احوالات جدید رو آپدیت میکنم بعد چند وقت

ترسو شدم اونم خیلی، علیرغم اینکه قبلا عاشق شب بودم الان میترسم

از شب از تاریکی از همه چی میترسم نمیدونم چرا یهو اینقد ترسو شدم

الان همه خوابن و من خوابم نمی‌بره ولی میترسم که بیدارم

نمیدونم چه مرگم شده قبلا عاشق ابن تایم بودم چون آرامش داشت واسم

الان نه!

گشنمه

تشنمه

احساس تنهایی میکنم

دلم واسه اون خر خیلی تنگ شده

ی چند روز دیگه میشه 8 ماه که رفته و انگار دیروز بوده

و هیچی تغییر نکرده واسم

از بیکاری رنج میبرم

لباسای آنلاین شاپمم رو دستم باد کرده

حداقل اونا فروش برن یکم انگیزه بگیرم

از اونجایی که دستشویی تو حیاطه رفتم دسشویی و علیرغم بد دل بودمم

ترس نذاشت حتی دستمو بشورم فرار کردم داخل

الانم تو رختخواب تخم ندارم جز گوشیم دورمو ببینم

این چه بدبختیه آخه خدا

از ناچاری...

یکی سرچ گوگل این هفته اخیر منو ببینه اونم شخصیت من

یکسال میخنده بهم

اون از خریت سری قبلم که رفتم سراغ فالگیر و کلاه سرم گذاشت

و این سری ولی ی جا خوندم سوره ضحی واسه بازگشت معشوق عمل میکنه

اونم روزی 11 بار تا 40 روز

ی مدل دیگه ش هم 11 بار تو سه روز بود همه هم راضی بودن

تا الان ک واسه من کار نکرده :)))

اگه کار کرد واقعا ایمان میارم...

از ناچاری آدم چه ها ک نمیکنه