از زندگی خستم
بخدا خستم
چیکار کنم آخه...
به شدت تنهام تنهام تنهام تا ته دنیا تنهام
غمگینم
حس بی خاصیتی دارم 26 سالمه گواهینامه گرفتم 8 ساله ولی 8 بار
نرفتم بیرون و اعتماد ب نفسشو ندارم
همه ی اطرافیانم شاغلم درسته با پارتی و من بیکارم
همش هم سرزنش میشم که تقصیر خودته با این رشته ای که خوندی
خودمم رشتم دوس نداشتم واسه فرار از خونه رفتم اون عنو خوندم
ولی ی فرار مقطعی بود 3 ساله تو خونم
و این داستان ادامه دارذ
تلاش کردم ازدواج کنم معشوق ده سالم ولم کرد
آدمی که باهاش حرف میزدم و با خودم تفاوتی نداشت فوت کرد
و از اون چیزی که بودم تنها تر شدم
ی آنلاین شاپ تخمی زدم هیچ پیشرفتی نمیکنه
فقط پسرفت و ضرر
با خانواده سازگاری ندارم دیگه
حتی ی جایی ندارم بشینم راحت گریه کنم
تنها میخوام برم بیرون راه برم باید 50 تا جا جواب بدم که
فقط میخوام یکم راه برم حالم خوب نیست ولم کنین
نمیخوام باهام بیاین
به زور بیام بیرون
بی هنر بی خاصیت و گیر افتاده تو یه دوره رکود و بی پولی
ک هر کی میبینم میگه برو فلان کش برد فلان کارو کن
نه نمیدونستم خوب شد گفتین بهم
پول ندارم لاشیا همتون نفستون از جای گرم بلند میشه
دلتنگی داره پارم میکنه
حس میکنم همه از دستم خسته شدن
دیشب با دوستم داشتم حرف میزدم ساعت و ده و خورده ای اف شد
صبی پیام داده دیشب خوابم برد
پیامش ک جواب دادم همونو سین کرد و دیگه جواب نداد
همه دوستام ازدواج کردن یا ی جایی دستشون بنده
دانشجویی شاغلی چیزی
هیشکی واسه من وقت نداره همشون فقط الکی ادا درمیارن
چرا خواهرم فوت کرد اخه
فقط با اون میتونستم حرف بزنم
ی کلمه هم که میگم حالم خوب نیست یا چیزی مامانم گارد میگیره
انگار دست خودمه
انگار من میخوام مثل اون بشم
میگه توذیگه بس کن
مگه دست خودمه
میگخ خدایا مگه من گناهی کردم که اینطوری بشه زندگیم
همش در حال شیون کردنه
همش در حال ناله کردنه
با بابایی که سر پیری یادش اومده خیانت کنه و من بیچاره باید متوجه شم
چه کنم
به کجا باید فرار کنم اخه
کجاااا
با یکی صمیمی شدم که پیامام یکی در میون جواب میده
هر وقت خودش دلش بخواد
یا خوابه یا نت نداره یا یادش رفته یا حوصله نداره
من یه بی خاصیتم که دارم میرم ته چاه
دلم میخواد برم پیش خواهرم و های های گریه کنم
ولی اونجا هم تاریکه لامپ نیس دور از شهره
معتادا جمع میشن
حتی نمیتونم بخوابم
چاس خواب ثابت نیست مث عشایرا هی باید از این اتاق
کوچ کنم به اون اتاق
و جایی نباشه ک حتی بکپم
و جایی که بالاخره ساکن شم
یا توهمی شدم یا واقعا چن هست
همش صداهای نشستن و بلند شدن بیدارم میکنه
همش میترسم
حس میکنم ی چیز تیره و تاریک نگام میکنه
میخواد بترسونتم
میترسم بخوابم
ترسو شدم
خوابم بهم ریخته تقریبا تا صب بیدارم و ترس نمیزاره بخوابم
نمیدونم چرا اینطوری شدم
داداشم سلطان دروغگویی شده و باید نگران اونک باشم که کج نره
و غیر قابل اعتماد با دوستم حرف میزدم گوشیش گذاشته بود
روضبط صدا و من نمیدونستم و اسم طرفی که رفته رو شنیده بود
و چن وقت بعد اسمشو به روم اورد و گفت که من نیروی گ.وز دارم
من انرژی فللنمم فرافکنی میکنم و
منم گرخیذم و سعی داشتم باور کنم
و متوجه شدم که صدامو ضبط کرده بوده
با مامانی ک میگه حالم بده دستم درد میکنه و متاسفانه باور نمیکنم
حتی میگه سرگیجه دارم بالا آوردم ولی باز دلم. نمیسوزه
و حس میکنم نصفشو الکی میگه و نقشه
دیروز که اون رفته رو دیدم بعد چن وقت اونم از دور
حتی بهم. نگاهم نکرد و زود رفت
لعنتی ده سال عمرم پات رفت
دارم میمیرم از بی قراری
بیا همین الان بابام زنگ زد که کجایی
حتما میخواد بیاد بگه بریم خونه
از در نگرانی وارد میشه که من مثلا بدم نیاد
ولی من میدونم که نگرانی نیست
فک میکنی مگه من الان کجام
متاسفم واستون
دلم میخواد بمیرم برم پیش خواهرم بخوابم واسه همیشه
البته اگه اونور زندگی ترسناک تری در انتظارم نباشه...