بی پولی...

چرا زمان ننه بابا های ما تنظیم خانواده نبود؟

یا اگه بوده چرا به هیچ جاشون نبوده؟ که طبق حرفای خودشون

زمان به دنیا اومدن من اوج نداریشون بوذه و من بچه ی سومم

و بعد من یکی دیگه هم اوردن

نداری تا اونجا که پاککن بچه رو نصف میکردن واسه دوتاشون

کجاشو بگم؟

چرا منو به دنیا اوردین واقعا

تازه ما یکیمون هم خودمون خیلی خوب بودیم حال و روانمون

یکیمون پرکشید رفت

و الان از نظر اقتصادی جمعیت کمتر شده

باید اوضا بهتر میشد

وگرنه از نظر روانی که روانی شدیم همه

چرا منو به دنیا اوردین

که منی که به قول خودتون بچه ی کم توقع و خلف خونه بودم و متاسفانه

هستم

در حدی ک خودتون بگین کم خرج ترین آدم خونه تویی

همیشه چیزایی که دلم میخواست رو تو دلم کشتم

چون فقط مراعات کردم و گفتم ندارن عیب نداره هیشکی بدون فلان چیز

نمیمیره

حتی کوچیکترین چیزا

ولی دیگه خستم

واقعا دیگه خستم دیگه نمیتونم

الان خواهرم رو درک میکنم که هم سن الان من بود گریه کرد گفت

من ن کار دارم نه فعالیتی هیچ کاری نیست انجام بدم

حتی ی گوشی درست و حسابی ندارم حتی ی لبتاب ندارم

به چه درد میخورم

اون موقع من حوالی 21. 22 بودم و گفتم الکی چقد شلوغش میکنه

حرص چیو میخوره

الان میفهمم اون بیچاره حرص چیو میخورده

الان میفهمم آخرش ب چی رسید ک خلاص شد از همه چی و رفت زیر

خاک خوابید

تو همون موقعیتم

وقتی توان مدیریت خانواده با جمعیت بالا نداشتین

چرا انقد اوردین هی پشت هم

نگفتین این بچه ی آرزویی خواهد داشت‌؟

نگفتین این بدبخت ی چیزایی نیاز داره؟

ی چیزایی دلش میخواد؟

مگه فقط خوراک مسکن پوشاکه که مهمه؟

که اونم به لطف مملکت دارای عزیزمون نداریم دیگه ی خونه داریم

که انقد خرابه شده روم نمیشه بگم این خونمونه

غذا که دیگه کلا فیک همه چیو میخوریم

واسه میوه هم دیگه حالم بهم میخوره از این دستفروش قیمت بگیر

از اون بگیر و آخرش ارزونش پیدا کن بخر

پوشاک هم دیگه حالم بهم میخوره از اینکه دنبال حراجی بگردم

و ی پارچه بخرم خا. یه مالی اون یکی خواهرمو کنم واسم بدوزه

آخرین بار نمیدونم چند سال پیش بوده که مانتو خریدم

5؟ 6؟

یادم نمیاد

خسته شدم واقعاااا

الان چرا این همه عصبی شدم و اینا داره بهم فشار میاره؟

حوال مرگم گفتن برو کلاس کامپیوتر رفتم

و حالا امتحان عملیش نزدیکه

ولی من سیستمی ندارم که باهاش کار کنم که بخوام واسه امتحان عملی

انجام بدم

ی لبتاب قراضه هست که مال خواهرمه و شوهرش میخواد بیاد ببرتش

ی ساعت‌ دیگه و من اتیشیم که چرا من نباید خودم داشتچیکار م

چرا حتی ی گوشی به روز نباید داشته باشم

گوشیم مال سال 98 همین موقع اس یادمه اون موقع ک خریدمش

گفتم ی ماه دیگه میام گلسشو عوض میکنم این حال نمیده

هنوز دارم عوض میکنم پر از هوا

و خش و خطه چون حتی 100 تومن هم واسه ی گلس

واسه من 100 تومن بوده و جایی ب دردم خورده

دارم دیوونه میشم

الان ی لاشی میاد میگه خب برو فروشنده شو

نمیشه عزیزم

تو ی شهر ت.خمی کوچیک زندگی میکنم و این خانواده تخمی

مثلا شناخته شدن تو شهر و قبول نمیکنن نمیخوام فروشنده کسی شی

نمیخوام ال شی بل شی

گه تو روزی که من ب دنیا اومدم

گه تو روزی که تصمیم گرفتین من به دنیا بیام

انقد دختر زاییدی که آخرش ی پسر اوردین کشیدین بیرون تهش

الان من واسه این امتحان عملی چه گهی بخورم اخه

چیکار کنم آخه

ی کفش میخواستم بخرم چن ماهه

گفتم نه تازه رفتم کلاس ثبت نام کردم تازه اونم شهریه قسطی

نگفتم

من دیگه از این روال خستم

فک کردین زمان خودتونه ننه باباهای نکبتتون نفری 12 تا پس انداختن

که خودتون هم همون روند ادامه دادین؟

گریه دارم

عقده دارم

دق کردم واقعا

این زندگی گه حق من نیست

اون قسمت تولد هم ک گفتم یادشونه

داداشم گفت بهشون

و چرا اون یادش بود چون که دیروز تولد یکی از آشناها بود

که داداشم زیرپوستی دوسش داره و دوسه سال گذشته

هیچوقت تولد منو یادش نبود حتی ممکنه روزش هم یادش نباشه

که بهم بگه ولی از ی هفته قبل میگفت چن روز دیگه تولد فلانیه و تو

و بش گفتم چیشده ک تولد من یادت مونده

گفت نمیدونم کی گند زدی بهم سر تولدت یادم موند دیگه

ولی میدونم به خاطر اون دختر خانمه:)

کاش به خاطر عذاب وجدانش ک فکر

می‌کرد من ناراحت میشم وهمش ولش میخواست درباره اون بگه

چیزی درباره من نمیگفت

خستم...

واقعا روح و روانم خیلی خستس

26 سالمه ولی حس میکنم باید سنم کمتر می‌بود

هیچ کاری نکردم تو این 26 سال فقط سوخت دادم و باطل گذشته

حس میکنم حتی دارم چهره و اون زیبایی نسبیم هم از دست میدم

زیر چشمام چروک شده پلکم چروک شده

روز به روز لکه های صورتم بیشتر میشه

دیگه اون اون دختر خوش هیکل قبل نیستم که همه بگن کجا باشگاه میری

و بگم هیچ جا خودم همینم

بدنم بهم ریخته

همه چیم بهم ریخته

حس بی خاصیتی دارم

با اینکه کارت اصلی بابام دست منه که مثلا من حس نکنم چون بیکارم

پول ندارم ولی من هیچی ازش خرج نمیکنم

روم نمیشه

خجالت میکشم تو این سن پول بگیرم هنوز

با اینکه خیلی چیزا نیاز دارم ولی نمیخرم

و هیچ کاری پیدا نمیشه که به دردم بخوره

چند روز دیگه تولدمه

دلم نمیخواست کسی یادش باشه، چرا که تمایل دارم به گریه

و غصه خوردن ولی امروز فمیدم خانوادم یادشونه

حس تنهایی دارم

ی حرفایی دارم که فقط میتونستم با خواهرم بزنم

ولی اونم زیر خاک خوابیده

دلم تنگ شده واسش

حتی الانم گلوم درد گرفته انقد ک دارم زور میزنم اشکم نریزه

چرا که مامان بابام تو هالن و بچرخن قیافم میبینن

و می‌فهمن گریه کردم

تلاشم بی فایدس چون فقط گلو درد و فشار تو پیشونی دارم

و اشکی که میریزه

دلم واسه اون سگ هم تنگ شده

نیاز دارم به حضورش نیاز دارم به لمس کردنش

به حرف زدن باهاش

به محبتش

ن خودش برمیگرده ن من میتونم و رغبت میکنم با کس دیگه ای

حرف بزنم

به طرز عجیبی هیچ پسری به چشمم نمیاد حتی اونایی که چهرشون

مطابق سلیقمه

یک سال و خورده ای گذشت

ولی...

زندگی کردن ی بار خیلی سنگین بود که گذاشتن رو دوش ما...

و در حالی با آیت صحنه مواجه شدم که قبلش داشتم

عکسشو نگاه میکردم و با بغض گفتم دلم واست تنگ شده

که یهو دیدم که هیچ جاش نیستم!

دردناک...

دردناک ترین چیزی که میتونست روز غم انگیز بدم رو

تکمیل کنه این بود که با بالا نیومدن آخرین بازدیدش مواجه شدم

و قلبم با سرعت نور شروع به تپیدن کرد و سرم داغ شد و اشک و بغض

ذیوونم کرد

و دیدم که استاتوسش هم بالا نمیاد

اینکه شمارمو حذف کرده یا بلاکم کرده یا زده چیزاش معلدم نباشه

رو نمیدونم فقط میدونم هدف من بودم

غمگینم واقعا

بله دوستان...

عاقبت یک دهه عشق که احتمال میدم یکطرفه بوده و عمرم تباه شده

مواجه شدن با این صحنه لس

عاقبت در مجموع سه سال به پای طرف موندن و وفاداری حتی به نبودش

اونم سه سال

مواجه شدن با این حالته!

آره

من

دارم

سکته میکنم

حس میکنم ی بار دیگه مردم!

خسته شدممممم

یک سال و خورده ای هس

ی آنلاین شاپ دارم که سلطان مقاومت شدم دیگه

کلا 12 تامانتو به خاطر 12 ماه فعالیتم نفروختم

پیج جدید هم زدم بی فایده بود

نمیاد بالا

هرچی میزارم فایده نداره

دیوونه شدم دیگهههههع

تفاوت ها...

داییم با بچه هاش اومدن و اختلاف سنیم با یکیشون حوالی 13 ساله

و اون یکی یکم بیشتر

بعد یکی دیگه دخترهای فامیل که اون میشه دختر عممون

همسن منه تقریبا ی کوچولو من بزرگترم

بعد این دوتا یه من میگن خاله

و به اون میگن قلی و به اسم صداش میزنن

تفاوت شخصیت ها باید چقد باشه که من رو مثل خاله هامون میبینن

و کاملا احترامم رو دارن ولی با اون دختر داییه ی مدل دیگن

یا الان عمم ازم پرسید تو از فلانی بزرگتری یا هم سنی؟

درحالیکه این عمه منو خیلی میخواد ولی به سبب همون رفتار و اخلاق

فکر می‌کرد من و اون فلانیه هم سنیم در حالیکه 4 سال بزرگتره

یا زنداییم من از بچه هاش یکیش ی سال بزرگترم

یکیش کوچیکترم حرف سن و سال بود نمیدونم چی گفت

گفتم من از فلان بچه ات چن ماه بزرگترم شاخ درآورد

که چطوری من و اون همسنیم فک می‌کرد من خیلی بزرگترم

نمیخوام بگم من خیلی خوبم اتفاقا نه

گاها ناراحت میشم که انقد متفاوته همه چی چه بسا حال همون دخترخالهه

خیلی‌خیلی بهتر از منه به خاطر ک. صخل بودنش

البته که مشکلاتی که واسه من پیش اومد تو زندگیم

هر خریو آروم میکرد من که از بچگی آروم بودم که جای خود دارد

شاید روند زندگی اون خیلی بهتر باشه

لاس های منظم و نامنظم با پسرا دایرکتشو که دیدم

پشمام ریخت از این حجم دایرکت از پسرای مختلفی که غریبه بودن

یا اینکه رفتیم ی کافه از پیج کافهه رفت چن تا پسرو خودش فالو کرد

یا هرهر و کرکر تو خیابون

و خیلی چیزای دیگه که منو سرمو بزنن نمیکنم

ولی چرا من حالم خوب نیست ‌؟

قاعدتا من باید حالم خوب باشه

ولی نیست

و این عادلانه نیست

چیزایی که گفتم دربارش به من ربطی نداره شخصیت‌شه به من چه

منم به اجبار نبوده که هیچ کدوم این کارا و کارای مشابه رو نکردم

انتخاب خودم بوده و شاید کمی ترس که بعدها انتخاب قطعی خودم بود

تو عمرم فقط یه نفرو دوست داشتم که فقط چند بار دستشو گرفتم

اونم توی 10 سال :)

و الان یک سال گذشته و از فشار دلتنگی دارم میمیرم

هیچ جای زندگی من هیچی عادلانه پیش نرفت...

شاید همین فولاد آب دیده اس چیه اون شدم

ما سوختیم و خاکسترمون هم باد برد...

شانس...

اون موقع که داشتن شانس پخش میکردن

من تو صف چی بودم اخهههه

خدااا این چه شانس تخم مرغیه اخهههه

دقیقا همین که با خودم گفتم افرین دوسه ماهه حرفی نزدی که باز

سنگ رو بخت کنه و جوابت نده دیدی چی شددد

شل دستیم کار دستم داد اخه خرررر با فیلتر شکن وصل غلط میکنی

صفحه چتشو باز میکنی که دستت تخم مرغیت بره رو

تماس و زنگ بخورهههه چرا اخههه

بعدم از استرس بوق بخوره و با بدبختی قطش کنم

اصلا زنگ خورد؟

یا در حال تماس بود؟

فقط جلو چشممم سیاهی بود یکیم زدم تو سر خودم ک بدتر شد

قطعا خواب بودههههه کاش این اکانتش حذف کرده باشه

که زنگ نخورده باشه

وای اصلا حالم بده

این چ بلای خانمان سوزی بود

راه داره....؟

یعنی واقعا دل به دل راه داره؟

اینکه همین ی رب پیش پاشدم رفتم صورتمو شستم

چرا که از شدت دلتنگی آخرش عر زدم

و الان چی شد؟

رفتم وبلاگی که آدرسشو فقط خودش داره بار کردم

و؟

بازدید خورده بود ینی امشب اومده بود

برای ثانیه ای پشمام ریخت

یعنی بقیه ساعاتی که یهو نفسم بند میاد

اونم بهم فکر میکنه؟

بیا

اگه به اینکه میگن دختر که عاشق باشه از کوچیکترین چیز هم

امید درمیاره شک داری

من ک. صخلو ببین

تا مطمئن شی 🙂😐