شانس هزارم...

برای بار هزارم باید به گه شانسیم اذعان کنم

رفتم ی پارچه خریدمه سر اونم سرم داستان پیاده شد

الان دوخته شدش بهم دادن

انقد زشته تنخورش که حد نداره

و چقد تنگ

و اونی که دوخته میگه ن قشنگه

در حالیکه چندشم میشد ازش انقد زشت شده

تو این بی پولی که دل و زدم ب دریا و اینو خریدم کاش نمیخریدم

ریده شده توش

😭😭😭

خیاط هم آشنای مویرگیه نمیشه هیچی گفت

عصبیم

بعد مدت ها...

بعد مدت ها اومدم ی غلطی کردم و البته بازم بعذ مدت ها اومدم اینجا

امروز مثل احمقا حوالی 10 کیلومتر پیاده راه رفتم

که شاید یه ثانیه اون مکان مورد نظرم ببینمش

ولی 300 متر حدودا مونده بود برسم که دیدمش ماشینش حرکت کرد

کارد میزدی خون د نمیومد ازم

انقد قاطی کردم

واقعا دریای ک.خلی من پایان ندارد

اخرش هم ندیدمش

و الان زانوم و کمرم مثل سگ درد میکنه

چون کفشم مناسب این همه راه رفتن نبود

گریه دارم حقیقتا

شانس...

شانسو نگا...

تا حالا شده با یکی حرف بزنین که یکم حالتون بهتر بشه

ولی همون یکی بیشتر برینه او اعصابتون و دوبله حالتون بذ شه؟

این منم هر وقت با داداشم حرف میزنم همیشه تر میزنه وسط اعصابم

با خواهرمم همین داستانه اصلا نمیزاره من گهمو بخورم

شروع میکنه از داستان های خیالی ظلم هایی که بهش شده میگه

در حالیکه یکی از ظالم های زندگی من خودشه!

پروردگارا به کجا پناه ببرم