خستم...
واقعا روح و روانم خیلی خستس
26 سالمه ولی حس میکنم باید سنم کمتر میبود
هیچ کاری نکردم تو این 26 سال فقط سوخت دادم و باطل گذشته
حس میکنم حتی دارم چهره و اون زیبایی نسبیم هم از دست میدم
زیر چشمام چروک شده پلکم چروک شده
روز به روز لکه های صورتم بیشتر میشه
دیگه اون اون دختر خوش هیکل قبل نیستم که همه بگن کجا باشگاه میری
و بگم هیچ جا خودم همینم
بدنم بهم ریخته
همه چیم بهم ریخته
حس بی خاصیتی دارم
با اینکه کارت اصلی بابام دست منه که مثلا من حس نکنم چون بیکارم
پول ندارم ولی من هیچی ازش خرج نمیکنم
روم نمیشه
خجالت میکشم تو این سن پول بگیرم هنوز
با اینکه خیلی چیزا نیاز دارم ولی نمیخرم
و هیچ کاری پیدا نمیشه که به دردم بخوره
چند روز دیگه تولدمه
دلم نمیخواست کسی یادش باشه، چرا که تمایل دارم به گریه
و غصه خوردن ولی امروز فمیدم خانوادم یادشونه
حس تنهایی دارم
ی حرفایی دارم که فقط میتونستم با خواهرم بزنم
ولی اونم زیر خاک خوابیده
دلم تنگ شده واسش
حتی الانم گلوم درد گرفته انقد ک دارم زور میزنم اشکم نریزه
چرا که مامان بابام تو هالن و بچرخن قیافم میبینن
و میفهمن گریه کردم
تلاشم بی فایدس چون فقط گلو درد و فشار تو پیشونی دارم
و اشکی که میریزه
دلم واسه اون سگ هم تنگ شده
نیاز دارم به حضورش نیاز دارم به لمس کردنش
به حرف زدن باهاش
به محبتش
ن خودش برمیگرده ن من میتونم و رغبت میکنم با کس دیگه ای
حرف بزنم
به طرز عجیبی هیچ پسری به چشمم نمیاد حتی اونایی که چهرشون
مطابق سلیقمه
یک سال و خورده ای گذشت
ولی...
زندگی کردن ی بار خیلی سنگین بود که گذاشتن رو دوش ما...