درباره گوشیم فک کنم خیلی تو این وبلاگ نوشتم

و در آخر واقعا دیگه نمیتونم تحملش کنم

هنوز کار میکنه سرعتش هم خوبه بعد 6 سال

ولی دوربینش شکسته و آل سی دیش هم ی خط از بالا تا پایین افتاده

در واقع ی سری شکست عوضش کردم این دو هفته پیش افتاد

نشکسته ها ی خطر مث برفک از بالا اومده تا پایین

بالاخره دلو ب دریا زدم و به بابا گفتم گوشی میخوام

و در جریانم که اوضاع جیبش خرابه

ولی خب چه کنم

اون دوسال پیش ک میخواستم گوشی بخرم پولی ک وام گرفتم

رو دادم به خودش هرچند که خودش هم باید قسط‌ش میداد

در هرحال چون من ی فلک زده بیکارم

خلاصه که بهش گفتم در واقع هفته پیش گفتم زنگ زد ب دوستش

اونم گفت زنگ میزنم بت

دیگه چیزی نگفت

نیم ساعت پیش بهش باز گفتم

با زنگ زد ب طرف

و من از خونه زدم بیرون

دیگه روم نمیشه بپرسم

و الان پشیمونم میگم که همینم کار میکنه که نسوخته هنوز

شاید حالا حالا ها هم نسوزه

چرا دم عید بش گفتم گوشی میخوام

اونم تو این اوضاع خراب همین گوشی دوماه پیش 24 بود

الان شده 36

وای عذاب وجدان و ناراحتی الان خفم میکنه

هم گوشی میخوام هم پول ندارم هم گوشی که گفتم گوهی نیست

چون که ی میان رده اشغاله

هم پول همینم بابا نداره

هم ینکه از گوشی خودم واقعا دیگه خجالت میکشم

اذیتم بابتش

به خاطر شرایط گوه زندگیم اعتماد ب نفسم کلا ب شدت اومده پایین

دیگه این گوشیه هم بیشتر آورده پایین

کار اشتباهی کردم بهش گفتم گوشی میخوام؟

خدایا دیوونه میشم الان

در 27 سالگی آویزون جیب پدر بودن خیلی چیز بدیه

بنده خدا ب زور با حقوق چس تومنی بازنشستگی ی دو کیلو گوشت خریده

من از اونور درومدم گفتم گوشی میخوام

حالا باز شب باید آمار بگیرم از آقاهه خبری نشد؟

اگه نپرسیدم

با ول میشه

و دوجانبه بایذ عذاب بکشم😐

تو ی فضای سبزی نشستم ی پدرسگی اونور نشسته فک کنم

داره گل میکشه

بو گووووووووه میاد

حالم بهم خورد

اینجا ک قبلا میومدم جوش اینجوری نبود

همش شده پسر

استرس گرفتم

قبلا اینجا آرامش میگرفتم

الان شده نر دونی

دیگه هیچ جا هم نیست برم